تبليغاتX
برتر از پرواز

برتر از پرواز

خوشحالم

این آپ فقط مال یک نفره

مال دوستی به اسم من دعوتش کردم بیاد به وبلاگم

که به خاطرش بعد از ۲ سال وبلاگم رو آپ کردم

آب و جارو کردم گلدونا رو آب دادم چاییم و دم کردم و فقط منتظر رسیدنشم

منتظرش هستم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

معجزه عشق

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند. زن گفت:هر چی فکر می کنم شما رو نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشین. لطفا" بیاین تو و چیزی بخورید.
آنها پرسیدند: آیا مرد تو خونه س؟ زن گفت: نه بیرونه. آنها گفتند: پس ما نمی تونیم بیاییم تو.
غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است. مرد گفت: برو به اونا بگو من خونه هستم و دعوتشون کن بیان تو.
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمی تونیم باهمدیگه وارد خونه بشیم. زن که می خواست علت را بداند، پرسید: چرا؟ یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد، گفت: اسمش ثروته. و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد و گفت: این یکی موفقیته و اسم منم عشقه.
برو به شوهرت بگو که فقط یکی از ما رو برای حضور در خونه انتخاب کنه.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را برای شوهرش تعریف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب!! این یه موقعیت عالیه.بذار ثروت رو دعوت کنیم. بذار بیاد و خونه رو لبریز کنه!
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم! چرا موفقیت رو به خونه دعوت نکنیک؟ عروس خانواده که از آن سوی خانه به حرفهای آنها گوش می داد، به میان بحث پرید و پیشنهاد داد: بهتر نیست عشق رو دعوت کنیم تا خونه رو از وجود خود پر کنه؟ شوهر به همسرش گفت: بذار به حرف عروسمون گوش کنیم. برو بیرون و بگو که عشق مهمون بشه.
زن، بیرون رفت و به پیرمردها گفت: آن که نامش عشقه، بیاد و مهمون ما بشه. در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت، دو پیرمرد دیگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت: من فقط عشق رو دعوت کردم، شما چرا می آیید؟
این بار پیرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت یا موفقیت رو دعوت کرده بودین، دو تای دیگه بیرون می موندن، اما شما عشق رو دعوت کردین، هر کجا او بره، ما هم با او می ریم. هر کجا عشق باشه، ثروت و موفقیت هم هست!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

من هشتمین آن هفت نفرم

 

سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد.می خواست بگوید چگونه سگی می تواند مردم شود

اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند،حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند.سگ اصحاب کهف زبان به سخن باز کرد

اما پیش از آن که چیزی بگوید؛سنگش زدند،چوبش زدند و رنجور و زخمی اش کردند.

سگ اصحاب کهف گریست وگفت:من هشتمین آن هفت نفرم.با من این گونه نکنید...

آیا کتاب خدا را نخوانده اید...؟

آیا نمی دانید که چگونه پروردگار از من به نیکی یاد می کند؟ هزار سال پیش از این خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم

.امروزاز غار بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود...،اما دیدم آدمی چگونه بدل به دیو و ددشده است

دست هایی از خشم و خشونت دارید،می درید و می کشید،دندان تیز کرده و جهان را پاره پاره می کنید این سگ که این همه از آن نفرت دارید نام من است،اما خوی شماست!

سگ اصحاب کهف گفت:آمده ام که از تغییر برایتان بگویم و از تبدیل و ماجرای رشد و فراتر رفتن؛اما می بینم که شما از تبدیل تنها فرو تر رفتن را بلدید و سقوط و مسخ را

چرا اجازه نمی دهید که کسی پلیدی اش را پاک و نجاستش را تطهیر کند؟چرا نیاموخته اید که به دیگری گوش دهید؟شاید این دیگری سگ باشد؛اما حقیقت را گاهی از زبان سگان نیز می توان شنید

سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب برد...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

چرا زنان گریه می کنند؟

يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني


مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .پسر بچه گفت: من نمي فهمم


مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد


بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند


پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند


پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي

 دليل گريه مي كنند


بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند .او از

 خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟


خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد

 بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد. و

همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد


من به او يك نيروي دروني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد

 ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد


به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و

همچنان پيش برود . به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه

مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند

 
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد

حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست

 داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش

داشته باشد.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش

 آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين

 توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار

 شوهرش با قي بماند

 
و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد .اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي

 استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز

ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد


خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح

 اوست ، ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد 

با تشکر از دوست خوبم امین لو لو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

تشکر از دوست خوبم...

امروز می خوام از یکی از دوستام بابت طراحی لوگو تشکر کنم که لوگوی زیبایی رو برای من طراحی کرده

شما هم به این سایت http://www.khoshki.blogfa.com/  حتما سر بزنید

logo

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

متنی فمنیستی

۲۸ دلیل محکم برای اینکه به زن بودن خود افتخار کنید


۱- نام هر گل و زيبايي در طبيعت است را روي شما مي‌گذارند.

۲- هنگامي كه رنگ پريده يا بيمار هستيد با كمي وسايل آرايش مي‌توانيد خود را زيباتر كنيد و هيچ كس هم از شما ايرادنمي‌گيرد( كاري كه بسياري از آقايان مد روز يواشكي انجام مي‌دهند).

۳- تمام شاعران ايران زمين در وصف گل روي شما هزاران شعر گفته و خط و خال و چشم و ابروي شما را ستوده اند.

۴- مجبور نيستيد سر كار برويد و پول يك ماه كار و تلاشتان را برنج و گوشت و نخود و لوبيا بخريد.

۵- به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد.

۶- عمرتان بسيار طولاني است.

۷- آنقدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نمي‌آوريد.

۸- هميشه يك عالمه دوست و رفيق ناب داريد و كمتر گرفتار رفيق ناباب مي شويد.

۹- هرگز در حمام خود را گربه شور نمي كنيد.

۱۰- بزرگ شده ايد و كمتر براي طرفداري از تيم قرمز و آبي يا اين حزب و آن حزب جلز و ولز كرده و كركري مي خوانيد.

۱۱- ريش و سبيل نداريد كه موقع آب خوردن قبل از خودتان سبيلتان آب بنوشد.

۱۲- عشق و هنر ابداع شماست.

۱۳- هميشه جوان تر از سنتان هستيد و هيچ كس نمي داند شما چند ساله ايد.

۱۴- از سن 9سالگي به بلوغ عقلي و جسمي مي‌رسيد و حالاحالاها بايدبدوند تا به پاي شما برسند!.

۱۵- بهشت زير پاي شماست.

۱۶- اگر موهايتان مرتب نبود يا وقت براي مرتب كردنشان نداشتيد، با سركردن يك روسري قضيه حل است.

۱۷- هميشه در كيفتان آينه داريد و موقعي كه در سلف سرويس دانشگاه قورمه سبزي مي‌خوريد يك دانه لوبيا لابه لاي سبيلتان جا خوش نمي كند.

۱۸- هميشه تميز ونظيف و خوشبو هستيد.

۱۹- به وزنتان اهميت مي دهيد و شكمتان جلوتر از خودتان وارد اتاق نمي شود.

۲۰- هميشه مقداري پول براي روز مبادا داريد كه جز خودتان هيچ كس از جاي آن خبر ندارد.

۲۱- مجبور نيستيد از اين خانه به آن خانه برويد و خواستگاري كنيد، مثل خانمها در خانه مي‌نشينيد تا ديگران با كلي منت و خواهش و التماس و گل و هديه!!! از شما اجازه ي حضور بگيرند.

۲۲- مي‌توانيد موهايتان را بلند يا كوتاه كنيد و هر نوع لباسي كه دوست داشتيد بپوشيد از شلوار تا دامن... و هرنوع كفشي را بپسنديد به پا كنيد از اسپرت تا پاشنه سه سانتي و بالاتر.

۲۳- مجبورنيستيدبارهاي سنگين را جابه جا كنيد يا تن به مشاغل سخت و پايين بدهيد چراكه شما يك خانم هستيد!.

۲۴- حق تقدم با شماست.

۲۵- مرد از دامن شما به معراج مي رود.

۲۶- هرگز از فرط خشم نعره نمي كشيد و از فرط حسادت كبود نشده و خون راه نمي اندازيد.

۲۷- نيم بيشتر صندلي هاي دانشگاه ها را شما تصاحب كرده ايد.

۲۸- ضعيف كش نيستيد و دق و دلي رئيس اداره تان را در خانه خالي نمي كنيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

شادمانه

امروز صبح وقتی چشمام و باز کردم خورشید خانوم به من خندید من امروز پیروز شدم اینقدر امروز خوبه که دلم نیومد درباره اش چیزی ننویسم من امروز موفق شدم خدایا ازت ممنونم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

روباه در مزرعه کلم

روباهی گرسنه در حال پرسه زدن بوی کلم تازه به مشامش رسید . او به دنبال آن بو به راه افتاد و پس از مدت کوتاهی به مزرعه کلم رسید. اما دورتادور مزرعه کلم دیوار بلندی بود که روباه نمی توانست از آن بالا برود. او در امتداد دیوار دوید تا شاید سوراخی پیدا کند. سر انجام سوراخی در دیوار پیدا کرد خواست از میان شکاف رد شود....، اما نتوانست ، او خیلی چاق و سوراخ خیلی تنگ بود .

بوی کلمها چنان دل انگیز بود که برای روباه هیچ راهی باقی نماند جز اینکه روزه بگیرد و یک روز روزه گرفت ، دو روز روزه گرفت ، سه روز روزه گرفت تا سر انجام چنان لاغر شد که از میان سوراخ دیوار مزرعه کلم به داخل خزید . او شکمش را از کلمها انباشت . او یک روز خورد ،دو روز خورد ، سه روز خورد او دلی از عزا درآورد اما زمانی که خواست از سوراخ دیوار رد شود نتوانست چون دوباره چاق شده بود .

و آزادی چنان دل انگیز بود که برای روباه هیچ راهی باقی نماند جز اینکه دوباره روزه بگیرد . او یک روز رو روزه گرفت ،دو روز روزه گرفت ، سه روز روزه گرفت تا دوباره چنان لاغر شد که توانست از سوراخ دیوار به سوی آزادی بخزد و هنگامی که بیرون رفت نالان گفت : (ای باغ کلم ، گرسنه به درونت آمدم و گرسنه ترکت می گویم.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

تقدیم به مامان گلم

بهشت در دست مادران بود

وقتی ما آمدیم بهشت را بر زمین گذاشتند

و ما را در آغوش گرفتند

برای همین است که می گویند

بهشت زیر پای مادران است

روز مادر مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

دوباره از نو ...

سلام دوباره اومدم بعد از مدتها ...

تا حالا شده اون قدر دپرس بشی که حوصله خودت رو هم نداشته باشی من این چند روز رو توی برزخ به سر بردم بی هیچ دلیلی اعصابم خورد شده بود سر کوچکترین چیزی عصبانی می شدم و گریه می کردم بی چاره شوهرم و خانوادم اصلا حوصله نوشتن وبلاگ رو هم نداشتم ... همه آدما ممکنه تجربه ش رو داشته باشن.

اما خدا رو شکر الان دوباره شدم سارای مهربون و خوش اخلاق ،خودم به خودم کمک کردم تا از اون حالت در اومدم رفتم استخر تا ریلکس بشم بی خیال درس و کلاس و همه چی شدم و دیگه ساعتم و شب نذاشتم بالا سرم تا صبح آرامش بیشتری داشته باشم میوه و ویتامین خوردم و... البته از حق نگذریم شوهرم با مهربونیاش  به من آرامش داد و درکم کرد مادر، پدر و برادرم هم از هیچ محبتی دریغ نکردند و من خدا رو به خاطر همه چیزهایی که به من داده سپاسگذارم  و از خدا می خوام که همه بنده هاش از نعمت خانواده خوب و بامحبت برخوردار باشند . آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط سارا  |